بانوی خیال

بانوی خیال

بانوی خیال گرچه شاید نوشتن از تو کمی دیر شده باشد شاید از من ازرده خاطر شده باشی ولی بدان قلبم از آن توست بر من خرده مگیر من همان آرامش قلب تو هستم...

تو را بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر و بلندتر

بسیارند از تو زیباتر و زیباتر

اما بانـــــــــــو فقط تویی...

بایگانی
آخرین مطالب
۰۲
شهریور

بانو جان

سلام :-)

نبینم بانوی من از من دلگیر باشد :-)

بانو جان نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست ؛ گوش کن ، نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست :-)

بانو جان سلام سلام سلام و گرمترین سلام های دنیا برای تو

بانو جان نبود مرا ببخش گرچه این نبود فقط نبود جسمیس میدانی دلم هرجا باشی با توست

 الحق که خدا هنوز با من است بانو جان خدایمان با ماست خدایی که

محبت تورا در دل من گذاشت و گل عشق را در دل تو کاشت

بانو جان مرا ببخش بعد از چند روز باز باز باز از تو نوشتن اشک را دامن زد در چشمان من...

بانو نبودم دلیلی نیست جز کار ! :-) زندگی است دیگر باید تلاش کرد ولی میدانی لذتی دارد کار کردن و حتی

به سخت ترین حالت ممکن وقتی میدانم تمام گذران وقتم برای توست

تو هستی که به من امید میدهی بانو جان میدانی لذت بیشتر از کار کردن چیست؟ :-)

اینکه وقتی از کار روزانه ام برمیگردم این تو باشی که در خانه میبینم و بیشتر از آن اینکه با دو فنجان چای گرم

بیایی و کنارم بنیشینی... :-)

بانو بانو بانو بانوی خیال من حتم دارم که رویاهایمان روزی تحقق می یابد مرا شکی نیست

آخر میدانی من بی نوازش موهای تو میمیرم

من بی عطر نفس های تو جان میکنم ، میمیرم

بانو جان تو بانو شدی چون لیاقتش را داری

بانو تو میدانی من برای نداشته هایم هم تلاش میکنم تو میدانی...

بانو تو بانو شدی چرا که هیچگاه کاری نکردی که احساس ضعف کنم

تو بانو شدی چرا که در ازدحام جمعیت چشم از من بر نداشتی چرا که همیشه از دور و نزدیک به من خیره

شدی و با لبخند شیرینت به من لبخند زدی :-) و من عاشق این لبخند تو هستم

بانو برای داشتنت برای با تو بودن نمیگویم تا مرز جنون میروم ولی...از خود میگذرم

بانو برای اولین بار میگویم :

بانوی خیال من "دوستت دارم..."

شاید تو هم مانند من دلگیری از نرسیدن ها آه که ای بانوی زیبایی های بی مانند گاه در خیالم با گیسوان پر

مهرت چه پیله هایی که برای خود نمیسازم چه قبله هایی که به سمت چشمان تو نگرفته ام

بانو بانو بانو شاید تو هم به مانند من دلگیری ؛ این نرسیدن ها این نداشتن ها...

 

بانوی روزهای سپید و سیاه من ؛ بانوی سپید پوش من

غروب های جمعه دلگیر است مبادا الماسی از چشمان تو کم شود

تو اگر گریه کنی من آب میشوم میمیرم.........

بانو جان بانوی خوب روزهای پاییزی زمستان هم شود تورا دوس دارم بهار که هیچ گرمی آغوشم برای تو به

صدها تابستان می ارزد

بانوی شب های بیقراری؛؛؛؛ من ماه را در چشمان تو دیدم

تو پاک تر از هوای شمالی؛؛؛؛؛ دستان تو.......

آرزوی من است

بانو اینجا مردمان عجیب نامردند...............

آنها تورا خیالی میپندارند ؛ من را دیوانه........

بگذار بگویند دیوانه شده است بگذار بگویند بگذار هر چه که میخواهند بگویند

بانو بی پرده بگویم دلم لمس دستان پر مهرت را میخواهد...کمی زودتر بانوی خوب من

  • ارمان بهراد